. . .

رمان آخرین خون آشام قسمت هشتم

برای خواندن رمان آخرین خون آشام قسمت هشتم به ادامه مطلب مراجعه کنید lover98 98 رمان آخرین خون آشام قسمت هفتم

وقتی قطار راه افتاد ، حس عجيبی پيدا کردم مانند زمانی که يک کودک بدون هيچ سرپناهی از والدينش جدا می شود. آنجا بود که بغضم ترکيد و شروع به گريستن کردم. اطرافيان من را با دست نشان می دادند و پيش خود ديوانه می پنداشتند. هيچ کدام نمی دانستم من در چه موقعيتی قرار دارم و چه بسا اگر آنها جای من بودند و ناگهان به يک خون آشام وحشی تبديل می شدند ، از ترس خود کشی می کردند .
تصميم گرفتم پياده به خانه برگردم. بنابراين در خيابان های شهر قدم زدم . به انسان هايی که گاه و بيگاه از خانه هايشان خارج می شدند تا نيازهايشان را برطرف کنند ، نگاه می کردم .روی پل نزديک کتابخانه مشهور شهر ايستادم و به تصوير خودم در آب رودخانه نگريستم . با خودم گفتم فرانسيس تو ديگر نمی توانی به اوج برسی ، تو برای هميشه يک خون آشام باقی خواهی ماند و دست نوشته هايت همه از افکار ساموئل پر می شود.
با اندوه از پل عبور کردم و وارد خيابان شصت و پنجم شدم . می توانستم پنجره های خانه ام را از دور ببينم . از ايستگاه قطار تا اينجا احساس می کردم سايه ای پشت سرم می آيد ، حتی فرم نفس هايش را که بيشتر به خرخر شباهت داشت ، می شنيدم ولی هرچه پشت سرم را می نگريستم ، کسی را نمی ديدم .وارد خانه شدم و روی مبل نشستم . متوجه بطری وارونه ليموناد شدم . پدربزرگ ديشب نصفی از آن را خورده بود و هنوز يادم بودکه قبل از اينکه از خانه بيرون بروم ، بطری ايستاده بود.بنابراين متوجه شدم ، در نبود من کسی وارد خانه شده است .
با آشفتگی اطراف را نگريستم ، چند تا از ظرف ها شکسته بودند و لباس های درون کمد بهم ريخته به نظر می آمدند.با عجله به اتاق ها رفتم و متوجه شدم جای بعضی از وسايل تغيير کرده است ، هنوز در فکر اين بودم که چه کسی اين کارها را کرده است که تلفن به صدا در آمد.گوشی را برداشتم و صدای سوزان را شنيدم ، از لحن حرف زدن اش معلوم بود که خيلی آشفته است ،وقتی علت را پرسيدم چيزی نگفت و فقط خواست که نزديک نيمه شب به کنار پل منلتون بروم و او را ملاقات کنم.
وقتی خانه را مرتب کردم ، ساعت نزديک شش بعد از ظهر بود. به طرف پنجره رفتم و چوب هايی که به ديوار ميخ کرده بودم ، در آوردم و برای لحظه ای به کليسا نگريستم. گويی ديگر آن حس وحشت را نسبت به آن مکان نداشتم . به ياد صليبی که ديشب کنار شومينه گذاشته بودم ، افتادم . آن را برداشتم و در جيب پالتويم گذاشتم.
کامپيوتر را روشن کردم و تمام فايل هايی که با افکار ساموئل نوشته بودم را پاک کردم. سرانجام پس از يک ساعت توانستم جمله کوتاهی بنويسم ، با خوشحالی آن جمله را در کامپيوتر ذخيره کردم.برای من که چند ماهی بود ديگر با استعداد خودم چيزی نمی نوشتم اين بمنزله نور اميدی بود.پس از صرف شام ، به حمام رفتم و صورتم را اصلاح کردم . بهترين عطری که در کشوی ميز داشتم ، برداشتم و به گردنم زدم. از کارهای خودم خنده ام گرفت . من از وقتی که سوزان را ديده بودم ، احساس خاصی نسبت به او پيدا کرده بودم . می دانستم او با تمام دخترهای مبتذل شهری تفاوت دارد و واقعأ اين طور بود. او با مردها همان رفتاری را داشت که با خانم های ثروتمند می داشت. بارها ديده بودم تقاضای همکاران را برای صرف شام در بيرون رد کرده بود و همه اين ها باعث شده بود از نجابت خاص او خوشم بيايد.
با خودم گفتم اگر بتوانم امشب از او درخواست ازدواج کنم ، خيلی عالی است ولی با ديدن شيشه معجون پدربزرگ که روی قفسه کتابخانه کوچکم بود ، يادم آمد که يک خون آشام هستم و سوزان نمی تواند تمام عمرش را با يک عجوزه سر کند.
پالتويم را پوشيدم و از خانه بيرون رفتم . باد سردی می وزيد ، می دانستم که امشب برف می بارد و همين طور هم شد . هنوز به پل نرسيده بودم که برف شروع به باريدن کرد. زير پايم سفيد سفيد شده بود . به نور چراغ های نزديک پل نگريستم . فضا خيلی رويايی شده بود و اگر سوزان را اينجا می ديدم ، حتمأ به او ابرازعلاقه می کردم .
زير پل متوجه حرکت چيزی شدم . در نور کم آنجا سايه ای را ديدم . می دانستم که سوزان است آخر در ساعت دوازده نيمه شب چه کسی بجز او می توانست آنجا باشد . نزديک رفتم و صدايش کردم . به آرامی جلو آمد . به صورتش نگريستم ولی صورتش در تاريکی فرو رفته بود . جلو رفتم و دستهای سردش را گرفتم ، با ديدن چشمهای قرمزش شوکه شدم ، آن هيبت نيرومند با دستانش گلويم را فشرد و من را کمی بالا برد . از شدت درد ناله کردم . زير نور چراغ توانستم چهره خوفناکش را ببينم .ابروان بلندی داشت و تمام صورتش چروک خورده بود ، مانند کسی که صورتش را در آتش کوره فرو برده و دوباره بيرون آورده باشند. احساس کردم که آخرين لحظه زندگی ام است ، ديگر نفسم بالا نمی آمد که ناگهان گلويم را رها کرد و در حاليکه غرش می کرد به خود پيچيد.با اينکه نايی برای راه رفتن نداشتم ، سعی کردم سينه خيز از او دور شوم . هنوز مقدار زيادی از او فاصله نگرفته بودم که متوجه شدم زودتر از من آمده و زير يک چراغ سوخته ايستاده و با آن دندان های بلند و سياهش سعی می کند به من لبخند بزند.از ناراحتی آهی کشيدم و مسير خيز برداشتنم را به سوی پل تغيير دادم. صدای خش دارش را شنيدم : ((خودت که می دونی فرار بی فايده است فرانسيس…)) از اينکه من را می شناخت ، تعجب کردم و گفتم : (( تو کی هستی…؟!))
قسمت زير سينه راستش را با دست ماليد و گفت : (( نمی دونستم يه خون آشام صليب به همراه داره… اين خيلی عجيبه!))
به آن قسمت بدنش نگريستم و متوجه سوختگی ردای بلندش شدم . اگر اين موهبت نصيب من شده بود و توانسته بودم از فشار دستان قدرتمندش رهايی پيدا کنم به خاطر آن صليب بود که به همراه داشتم . گويی از صليب و چيزهای مقدس وحشت داشت و سعی می کرد فاصله خود را با من حفظ کند بنابراين خيالم اندکی راحت شد …

فرستادن دیدگاه